تبليغاتX
خرابه

ان الحق و الباطل لايعرفان باقدار الرجال اعرف الحق تعرف اهله، و اعرف الباطل تعرف اهله

 

به درستي كه حق و باطل را با قدر و شخصيت افراد نمي توان شناخت. اول حق را بشناس تا اهل آن را بشناسي و باطل را نيز بشناس، اهل آن برايت آشكار مي گردد


 


گاهی اوقات سوابق برخی از آقایان و شجره برخی آقازادگان به راستی مرا به شک وامی دارد تا تاملی کنم در باب آن چه می اندیشم که درست است و حق است و حقیقت .

به راستی حق کیست ؟ حقیقت کجاست ؟

یه عادت خوب یا بد دارم که همیشه وقتی به بن بست فکری می رسم برمیگردم به تاریخ تا ببینم از گذشته چه درسی می توان آموخت ؟

اما این بار کار سخت است . علی ، طلحه ، زبیر ، معاویه با همه فریبکاری اش ، عمار ، مالک ، عایشه ...

آخر حق با کیست ؟ علی را رها کنم یا طلحه را ؟

علی کدام است و طلحه کدام ؟ چه کسی سهم خواهی می کند ؟ چه کسی معاویه است ؟ چه کسی می جنگد ؟ میدان جنگ کجاست ؟ اهل نهروانم یا صفین ؟ چه کسی می جنگد ؟ چه کسی بیعت می شکند ؟ چه کسی ولایت علی را نمی پذیرد و دم از خلافت می زند ؟

 

و کلام علی (ع) از ژرفای تاریخ جواب می دهد تمام سوالات را :

ان الحق و الباطل لايعرفان باقدار الرجال اعرف الحق تعرف اهله، و اعرف الباطل تعرف اهله

 

+ نوشته شده توسط محمد امین راستگو در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 و ساعت 1:6 |

امروز وقتی داشتم کارام را انجام می دادم گفتم سری هم به وبلاگ حسین بزنم ، از آوینی نوشته بود دیدم متنه آشناست فهمیدم از سی دی " انفجار اطلاعات " هست . با این که اون سی دی را بارها دیده ام و گوش داده ام اما باز هوائی شدم که نگاهی بهش بندازم .
یادم افتاد به حرف "احمد سعیدی" که همیشه می گه که آوینی تحت تاثیر فردیده و ... به همین خاطر به خودم گفتم که ببینم فردید کیه ؟

 

 

اون چیزی که من درک کردم اینه که فردید متفکر و فیلسوفی بزرگه که توی خیلی زمینه ها پیش رو بوده است و بسیاری از متفکرین را تحت تاثیر خودش قرار داده اما آوینی ؟

زرشناس در مورد آوینی و فردید این جور می گه :  

 

 مرتضی عاشق امام بود (چهل حدیث امام را دیوانه وار می خواند که به من هدیه داد) آقا مرتضی معتقد بود حضرت امام تا نزدیکی های مقام عصمت پیش رفته است. بعد از سال 68 که من دیداری با آقای آوینی در اولین جلسه داشتم، بحثش این بود که الآن عروة الوثقای ما آیت الله خامنه ای است. پایگاه و قرارگاه ما آقاست و تبعیت از آقا، حبل المتین انقلاب است.

 

 آوینی قطعاً هیچ گاه فردید را ندید و حتي زماني که قرار شد برخي به ديدار فردید بروند، نرفت. می گفت مبانی فکری من حاصل تأویل و تفسیر سوره آفرینش انسان است و این مبانی را از فردید نگرفته ام. معتقد بود بشر در دوره ای دچار هبوط شده است. شبیه همان هبوطی که به لحاظ مثالی برایش رخ داد، همانگونه که گناه کرد و هبوط کرد و توبه کرد، امروز هم درصدد توبه است و بنابراین فضای فکری او با فردید متفاوت بود و کاملاً در فضا و پارادایم امام بود.

 

 هرچند فردید هم از جمله افرادی است که در آن زمان از گفتمان غرب زدگی انتقاد می کرد اما اولین کسی بود که توانست غرب شناسی باطنی و عمیق را تصویر کند. مرتضي حتی یک سطر هم از فردید نخوانده و او را هم ندیده بود. آوینی به دکتر داوری ارادت زیادی داشت و می گفت مطمئنم الآن محور فکری او قرآن است. مرتضی متفکر بود یعنی اندیشه ها را هضم می کرد و بعد از هضم، با خلاقیتی که داشت، پارادایم جدیدی می ساخت. مقلد صرف نبود. گفتمانی که او طراحی کرده می تواند بعنوان گفتمان انقلاب مدنظر قرار گیرد.

 

 

+ نوشته شده توسط محمد امین راستگو در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 و ساعت 1:11 |
میلاد آقامه . مگه می شه چیزی ننویسم ؟


امروز یکی می گفت من یه بار رفتم مشهد حاجتم را داد تو این همه رفتی حاجتتو نداده واسه اینه که دلت پاک نیست . گفتم امام رضا منو دوست داره می خواد بیشتر ببینتم :)

+ نوشته شده توسط محمد امین راستگو در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 15:20 |


(برشی از رمان بی‌وتن نوشته‌ی رضا امیرخانی)

ارميا تازه يادش مي‌افتد كه شش ـ جيب پا نكرده است و با كت و شلوار هاكوپيان آمده است. جلو مي‌رود و آرام به مرد يقه‌آخوندي مي‌گويد:
ـ جزو بچه‌هاي پشت خطي هستي، آقاي گاورمنت، نه؟!
ـ پشت خط راه‌آهن؟! خير! ما پشت‌اندرپشت و اباً عن جد، از مسجدي‌هاي مسجد...
ـ پشت خط راه‌آهن نه، پشت خط مقدم جنگ را مي‌گويم...
آقاي گاورمنت ساكت مي‌شود و ارميا بحث با او و آرميتا را رها مي‌كند و مي‌رود سر قبر سهراب كه حالا كارگران افغاني پايه‌ي آلومينيومي‌ش را در‌آورده‌اند. مي‌نشيند و از جيب كت‌ش شيشه‌ي عطري را در مي‌آورد. عطر را روي سنگ قبر سهراب خالي مي‌كند... بعد با دست، آرام آرام خاك‌هاي داخل سين سهراب را بيرون مي‌ريزد و با انگشت جارو مي‌كند توي عكس سهراب كه روي زمين افتاده بود. عكس را مثل قيف مي‌پيچاند و خاك‌ها را مي‌ريزد توي شيشه.
ـ كجايي سهراب؟! شايد فرداروز همين هم از تو گيرمان نيامد...
داد مي‌كشد:
ـ كجايي سهراب؟!


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد امین راستگو در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 0:54 |

حسین نوشته بود :

نمی دونم دقت کردید یا نه! تا چیزی را داریم قدرش را نمیدونیم، اما وقتی اون چیز مدتی ازمون دور میشه حسابی قدرش را میدونیم! و دلمون براش تنگ میشه! و وقتی بهمون یا پیشیمون برمیگرده بیشتر قدرش را میدونیم! اما بعد مدتی باز هم فراموشش میکنیم! آدم همین جوریه! فراموشکاره! به خاطر همینه که سالی یه بار ماه رمضون، پنج وعده نماز و .. داریم! تا باز به خودمون بیایم و یادمون بیاد، اما یه چیزی هست که همیشه همرامونه و فقط اون دنیا خدای نکرده اگر همرامون نباشه دیگه قابل جبران نیست! اون هم خداست که توی وجود همه نور داره! شاید این را در کتب دینی داشته باشیم که سخت تر از آتش جهنم دوری خداست و این که خدا ولمون میکنه! ایشالله که عاقبت به خیر بشیم! نمیدونم چرا تا میام ۴ تا حرف این دنیایی و مادی بزنم می رم تو خط منبر و آخوند بازی  و حرف های قلنبه سلمبه!  چند روز لب تاپم پیشم نبود، و کارم عقب افتاد و چند روزی که پیشم نبود خیلی قدرش را دونستم و حالا پیشمه و فرصتی شد که اینجا بنویسم.

و اما جواب من :

اما من اسم این ها را می گذارم نیازهای کاذب . نیازهایی که زائیده تکنولوژیه و نه نیاز حقیقی . مثل نیاز به موبایل که من این چند روز نداشتم و حالم گرفته شد .
حالا چندسال پیش که نداشتم چه اتفاقی می افتاد ؟
نیازهای کاذب وابستگی میارن و وابستگی خوب نیست واسه همینه که گاهی اوقات دوری از دنیا و تکنولوژی اش حال می ده و بهت این احساس می ده که آدمی . واسه همینه که می ریم اعتکاف . واسه همینه که ...

+ نوشته شده توسط محمد امین راستگو در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 0:52 |

همیشه یوسف تخلص می کردم چون خودم را برتر از اون می دیدم که دل به عشقی زمینی بدهم اما وقتی شد آن چه نمی بایست می شد یوسف گم شد و یعقوبی شدم در انتظار یوسف گمگشته اش و گمگشته ای شدم در جستجوی خود .
وقتی دوباره نام یوسف را نوشتم فکر می کردم خودم را پیدا کردم اما نمی دونم چرا هنوز چشم های یعقوب در انتظار بوی یوسف اند . چرا هنوز برادرانم از گرگ می گویند . چرا هنوز پیدا نشده ام  . چرا ؟

+ نوشته شده توسط محمد امین راستگو در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 0:52 |

مکان : خیابان . مردم دارن وسط خیابان راه می رن . خیابان شلوغ است و گاهی اوقات مردم جملاتی را فریاد می زنند 

زمان : ظهره هوا گرمه و برخی عرق کرده اند و برخی سعی می کنند خودشان را در سایه ها جای دهند .

مردم دارن وسط خیابان راه می روند و شعار می دهند . به نظر تشنه می آیند گویا که روزه هستند . روز قدسه آخرین جمعه ماه رمضان و مردم با لب تشنه اومده اند مرگ بر آمریکا مرگ بر اسرائیل میگویند .

با بلند گو فریاد می زنم :‌"‌ الله ... "

صدا توی گلوم می گیره . گلوم خشکه و نای فریاد زدن ندارم ولیکن باز داد می زنم . بچه های دانشگاه را می بینم که با آقای سیف در حال راه رفتن هستند . با یکی دو تاشون روبوسی می کنم که یکی از بچه ها صدام می زنه و من را خدمت آقای سیف معرفی می کنه کسی که من به عنوان یه منتظر می شناسمش که آقا این قدر براش دغدغه هست که ... 

یه پرچم سبز می دن دستم که نشانه منتظرین آقاست و منم پرچم را می برم بالا . نمی دانم تا حالا چند بار دل آقا را شکوندم و اصلا به شماره میاد یا نه ؟ نمی دونم اگه آقا خودش بود و این پرچم را توی دست من می دید چی چی می گفت . نمی دانم ...

اما می دونم که خوشحال بودم که لیاقت دست گرفتن اون پرچم را داشتم و اون را به دستای من سپردند . گرچه اشتباهی ولیکن سعادتی بود برای من .

آقا جون می دونم که .....

آقا جون هر چیزی را نمی شه واسه هر گوشی گفت اما ای کاش ...

آقا جون قربونت برم . خودت دستم را بگیر .

آقا جون ....

 

+ نوشته شده توسط محمد امین راستگو در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 0:50 |

الله اکبر !!!

دستام را که می برم نزدیک گوش هام و الله اکبر می گم یه دفعه صدای هزاران فرشته را می شنوم که بهم می گن : ای دروغگو !!!

دروغگو ؟ چرا دروغگو ؟ مگه من چه دروغی گفتم ؟

یکی از فرشته ها بهم می گه : وقتی که صدای اذان را می شنوی و می ری دنبال کارت یعنی این که قبول نداری خدا مهمتر از همه کارهاست .

اون یکی می گه : وقتی که به خاطر این که نکنه مسخره شی یا یکی چپ نگات کنه امر به معروف و نهی از منکر را می گذاری کنار یعنی این که اون شخص را به خدا ترجیح دادی .

اون یکی می گه : وقتی نمازت را تند می خونی که برسی به کارهات یعنی کارهات را به خدا ترجیح دادی

و باز : وقتی که به خاطر ترست دروغ می گی یعنی خدا را کوچک می کنی

و باز : وقتی که به خاطر رسیدن به هدفت به هر وسیله غلطی متوسل می شی و فقط به زبان می گی به امید تو یعنی این که قدرت خدا را کوچک می کنی

و هر یک چیزی می گوید که تو دروغ می گویی خدا برای تو کوچکتر از اخم دوستان است و کوچکتر از یک اسکناس و کوچکتر از یه امضا و کوچکتر از یه نمره و کوچکتر از ... است

تو دروغ می گویی : خدای تو کوچک است . خیلی کوچک

 

اما من از رو نمی رم باز می گویم : "ایاک نعبد و ایاک نستعین " و باز ندای لعن فرشتگان به گوشم می رسد که ای انسان با کدامین جرات چنین گستاخانه می گویی که تنها از او کمک می گیری که تو برای رسیدن به هدفت رشوه دادی و دروغ گفتی و آتش خوردی و ... تو کی و کجا از او کمک خواستی ؟

مگر نگفته بود : " ادعونی استجب لکم "

و تو ای انسان کی او را خواندی ؟ که اگر خواندی پاسخ شنیدی .

 

و من مانده با دروغ هایی که هر روز می گویم که الله اکبر !!! و نگویم ؟ که بزرگتر است از هر آن چه در پندار آید و من فقط می گویم به زبان و انکار می کنم به عمل !!!

و من می گویم شاید که کم کم باور شود . شاید روزی دیگر وقتی می گویم : "الله اکبر" بانگ لعن فرشتگان را نشنوم که به دروغم لعن می فرستند . به امید آن روز ...

 

+ نوشته شده توسط محمد امین راستگو در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 0:48 |

بسم رب الشهدا

 

سلام برادر شهیدم! نامت چه بود؟ یادم رفته است.

سلام مرا هم به حضرت روح‌الله برسان! برادر شهید من، خدا هنوز زنده است؟

نکند تو دیگر برادر من نباشی؟ سلام برادر شهید من!


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد امین راستگو در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 0:47 |

می گوید : مگر دانشگاه قبرستان است ؟

می گویم : مگر جای شهدا قبرستان است ؟ مگر بناست شهدا را در قبرستان ها به خاک بسپاریم و فراموششان کنیم ؟ مگر شهید مرده است که به قبرستان ببریمش و به فراموشی بسپاریمش ؟ چه عیب دارد کسی که جانش را در راه اسلام و کشورش داده بدنش نیز در جامعه بماند و یادآور ارزش های گاها به فراموشی سپرده باشد ؟ چه عیب دارد که در این محیط پر از مظاهر فساد جایی باشد که مظهر خوبی باشد و پاکی و دانشجویی اگر دلش گرفت از این همه بی بند و باری به آنجا پناه برد و دلتنگی خویش را با شهدا تقسیم کند و آرامش را از آنان به ودیعه گیرد و دوباره یادش بیاید برای چه بود که دیروز تحقیر شد و مسخره ؟ برای چه آرمانی بود که دوستش او را از خود راند ؟

 

می گوید : به نظر من این تحمیل است و هر چه زوری باشد با خود عکس العمل منفی دارد ؟ نمی شه شهدا و ارزش هاشون را اینجوری به مردم تحمیل کرد !!!

می گویم : کدام تحمیل ؟ چه ارزشی را خواستیم تحمیل کنیم ؟ آیا چهار متر خاک دانشگاه را اشغال کردن جای کسی را تنگ کرده است ؟ آیا کسی مجبور است به سر این قبرها بیاید ؟ آیا کسی را مجبور کردیم که به شهدا احترام بگذارد ؟ برای آن که مهم نیست این جا هم مثل تمام خاک های دیگر دانشگاه است ؟ فرضا کسانی بخواهند به شهدا احترام بگذارند و بر سر مزارشان حاضر شوند و دعا بخوانند . آیا هیچ چیزی بر دیگرانی که نمی خواهند تحمیل شده است ؟

 

می گوید : این قرآن بر سر نیزه کردن است . از ارزش ها و مقدسات استفاده ابزاری کردن است و ...

می گویم : کدام استفاده ابزاری ؟ از چه مقدساتی برای چه منفعتی استفاده کردیم ؟

می گوید : این که قبل از انتخابات شهدا را میارید دانشگاه دفن کنید یعنی چه ؟

می گویم : اولا این حرکت کاملا دانشجویی بوده است و تمام کار از طرف بچه های ستاد یادواره دنبال شده است و ربطی به هیچ مرجعی نه در دانشگاه و نه در خارج دانشگاه ندارد . دوما فرض کنیم خواسته باشیم از خون شهدا استفاده کنیم . شهدا برای چه شهید شدند ؟ مگر نه اینکه جانشون را در راه دفاع از انقلاب و آرمانهای انقلاب دادند ؟ مگر نه اینکه خونشون در راه دفاع از ایران در مقابل دشمنان ریخته شد ؟ خوب الان هم اگه استفاده ای هم شده باشه یادآوری اینه که یادتون باشه این ها واسه چی جنگیدن و واسه چی شهید شدن ؟ اگه این ها جونشون را در راه همین انقلاب دادند آیا یادآوری این موضوع که رای دادن یا ندادن می تونه خون همین شهدا را حفظ کنه یا نکنه استفاده ابزاریه؟ 

ظاهرا که قانع شده . بهم می گه به حرفهام فکر می کنه . منم امیدوارم به حرف هام فکر کنه و امیدوارم حرف هام را جوری زده باشم که نتیجه فکر کردنش به جای خوبی منجر بشه .

+ نوشته شده توسط محمد امین راستگو در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 0:43 |

این متن چند سال پیشمه که از حال و هوای این روزها هم دور نیست :

نمیدونم هیچ وقت تا حالا خیلی از خودتون و دلتون دور افتادید یا نه؟

نمیدونم تا حالا توی قفس بودید یا نه اما خوب من خیلی وقتها یه مدت از خودم و دلم دور می افتم یادم میره کیم و چی میخوام یادم میره که عاشقم و احساس دارم یادم میره که چی از این دنیا میخوام و توی روز مرگی ها میمونم کلاس و درس و …

نمیدونم شاید کامپیوتره که احساس را از آدم میگیره و آدم را ماشینی میکنه بلایی به سرت میاره که ماشینی ماشینی بشی همیشه میدوی اما همیشه عقبی چه کارهای نکرده و چه تکالیف انجام نداده اما خوب …

یه روز به خودت میای میبینی  که نیستی دیگه اون کسی که بوده ای، کسی که همیشه از عشق و امید میخونه

 یادت میاد که یه روزی نا امیدی ها را به باد تمسخر میگرفتی و مستانه در دشت خنده پرواز سر میگرفتی . به یاد میاری که پروانه ها و ابر ها سوختن و آب شدن را از تو آموخته اند یادت می آید آن زمان که در دست باد بر کوهها میتاختی و میسرودی سرود مهر را و هم صدا با قناری زمزمه سر میدادی از مهر و شور

 

و دوباره میخواهی پر کشی از این دنیا و بروی تا بینهایت شعر تا عرش عاشقی و بخوانی از سر مستی قصه های نور را

دفتر و قلم را به کناری میگذارم

و فکر را میشویم از تمام وابستگی ها

حتی از امتحان فردا

و میخوانم که عاشقم

نسیم بر در پنجره انتظارم را میکشد

قناری ها منتظرند

تا  دوباره  شعری بسرایم تا بخوانند از برای محبوب خود

بایدامشب بروم

آسمان منتظر است

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد امین راستگو در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 0:39 |
اواخر سخنراني يک خانم جوان و زيبا که از اين توفيق يک عالم مسلمان بسيار دلخور بود به دوستانش گفت : من مي دانم چه طور حالش را بگيرم و ضايعش کنم!

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد امین راستگو در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 0:37 |
هر وقت دست به قلم می برم تا خیلی چیزها را بنویسم یاد سوره »شعراء« می افتم که از شعرا به عنوان کسانی که چیزی را می گویند که عمل نمی کنند یاد می کنه و می ترسم از این که جزء این دسته باشم نه » الا الذین آمنوا‌« ها . به همین خاطره که بی خودی نمی گم آقا جون قربونت برم تشنه دیدارتیم بیا و زیادی هم آب غوره های دروغکی نمی گیرم . آخه دروغ چرا ؟‌من چقدر این نیاز را با تمام وجودم فریاد زده ام ؟ غیر از چهارتا دعا و چند تا نوشته چی کار کرده ام که آقا بیاد که حالا بی خودی واسه نیومدنش آب غوره بگیرم ؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد امین راستگو در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 0:35 |
بسم الله النور
با خودم می گویم من چگونه می خواهم امام زمانم را بشناسم ؟ شناختن چگونه حاصل می شود ؟ تو اگر بخواهی کسی را بشناسی چه کار می کنی ؟ احتمالا برات مهمه که بدونی پایه های فکری اش چیه ؟ چه جوری فکر می کنه ؟ به چه چیزهایی فکر می کنه و چه چیزهایی براش ارزش داره ؟ احتمالا سعی می کنی کوچکترین اطلاعاتی را در موردش به دست بیاری تا مولفه های بیشتری برای این شناخت به دست بیاری . سعی می کنی زمان بیشتری را با او صرف کنی و بیشتر با او باشی تا بهتر بشناسیش .
خوب حالا من باید امامم را چطوری بشناسم ؟ اصلا امام من توی زندگی من چه نقشی را به عهده داره ؟

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد امین راستگو در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 0:33 |

من عرف نفسه فقد عرف ربه

خوب که چی ؟ کم این را شنیدیم ؟ منظور ؟

یه حدیث دیگه منظورم بود :

من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة جاهلیة

یعنی هر کس بمیرد و امام زمانش را بشناسد به مرگ جاهلیت مرده است .

خوب حالا شناختن یعنی چی ؟ اسم امام زمان من مهدی است و نام های دیگری هم دارد . این جوری تولد یافت اینجوری غائب شد این جوری نائب داشت و این جوری هم وارد غیبت کبری شد . خوب حالا من امام زمانم را شناختم ؟ اگه شناختن همینه که علمای شیعه شناسی اسرائیل بیشتر از من امام زمان را می شناسند !!! 

یه نگاه به اون بالا بندازین . کسی که خودش را شناخت خدای خودش را شناخته این فعل »عرف « خیلی هم سطحی نیست پس !!! باید یه خورده شناخت عمیق تری را بخواد تا بشه به عنوان » عرف « ازش اسم برد .

خوب من این شناخت عمیق را دارم ؟ تعارف که نداریم دروغ هم نمی گیم پس : نه ندارم !!!

خوب پس من اگه بمیرم به مرگ جاهلیت مرده ام . خوب حالا کی بناست بمیرم ؟‌ ا کی زنده ام ؟ نمی دونم !!!

یک سال دیگه ؟ یک هفته دیگه ؟ یک روز دیگه ؟ یک ساعت دیگه ؟ یا به محض اینکه دکمه بعدی را بزنم ؟ نمی دونم !!!

خوب پس اگه می خوام به مرگ جاهلیت نمیرم باید حواسم باشه خیلی هم وقت ندارم یا شایدم اصلا وقت ندارم .

+ نوشته شده توسط محمد امین راستگو در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 0:32 |
حتما براتون اتفاق افتاده که با کسی قراری گذاشته باشید اگر اون شخص دیر کند هر لحظه منتظرید که او برسد و تا رسیدن او بی قرارید هر لحظه چشم به راهید مگر نشانی از او بیابید و گوش هایتان را برای هرگونه صدایی تیز می کنید تا مگر صدای پایی یا دری یا ... نشانی ازاو بدهد .
اگر شخص مذکور برایتان عزیز باشد با دیرکردنش نگران می شوید و دل به هر راهی می سپارید تا مگر نشانی از او بیابید نکند اتفاقی افتاده باشد !! نه فکر بد نمی کنم . انشاالله که چیزی نیست و ... اما هر لحظه که بیشتر می گذرد اظطرابتان افزون می شود نمی توانید بنشینید قدم میزنید و دائم نگاه می کنید مگر نشانه ای بیابید . در دل آرزو می کنید که ای کاش نشانی از او بیابید یا بدانید می آید یا نمی آید ؟ ای کاش ...
لیت شعری این استقرت بک النوی


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد امین راستگو در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 0:31 |

لحظه های کودکی یادش به خیر سادگی، دلخستگی،یادش بخیر

آن همه شادی ،نشاط و بچگی  لحظه های پر نشاط خستگی

آن همه گل بازی و پرواز عشق آن دویدن در میان آن بهشت 

یاد بادش، یاد بادش ،یاد باد با همه زیبائیش، خوش یاد باد

+ نوشته شده توسط محمد امین راستگو در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 0:22 |
زلالم چون آب

و پاکم به شفافی بلورهای يخ در مهتاب

همچون برف ميبارم بر سر دشت

و مينشينم در بغل دشت

و دشت را از سفيدی خود روشن ميسازم .

و رگبار تگرگم بر سر دشمنانم

آن هنگام که امواج قلبم به تلاطم می افتند

در اعماق دريای وجودم چه درياهای خاطره نهفته اند

و چه گنج های غم که به ماهيان دريا ثروت تنهايی بخشيده اند .

چون رود در دره ها و دشت ها جاری ميشوم تا فرياد کشم راز دل خود را

و می بارم آنگاه که پر از دردهای جان گدازم

آسمانم ابری است

و هوا خورشيدی

اما رنگين کمان محبت و عشق آسمانم را شوری ديگر ميبخشد

آن هنگام که مستانه سرشار  از غم ميگدازم در هوای ابری خويش

اين عشق است که ميبرد مرا در اوج آسمانها

و ابر ميسازد تا ببارم بر سر دشتها

آری ابرم  بادم  و آبم

تا هنگامی که عاشقم من

+ نوشته شده توسط محمد امین راستگو در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 0:20 |
ميخواستم يه جايي را گير بيارم خلوت کنم يه جورايي دق دلم را خالي کنم اما به خودم که اومدم ديدم هر چه ميدوم يه جايي را پيدا کنم تنها باشم جايي پيدا نميشه هر جا ميرفتم انگاري يه نفر مثل سايه من را زير نظر داشت ديگه خسته شدم اصلا ولم نميکنه هر جا ميرم مثل سايه يا نه اصلا مثل خودم باهامه دريا و خشکي آسمون و زمين هرجايي رفتم ازش خلاص نشدم ديگه داغ کرده ام يه روز از طبقه 13 مفتح پريدم پايين وقتي ميپريدم داد ميزدم خوب بپر ديگه اگه جرئت داريتو هم مثل من بپر پايين بپر ببينم چه جوري ميپري؟ گفتم ديگه راحت شدم فکر ميکردم بالاخره يه جايي پيدا کردم که اون باشه اما وقتي رسيدم زمين ديد اون هم اونجاست بيشتر از هميشه بيشتر از هر وقت ديگه اصلا ديگه سايه نبود خود خودش بود حالا هم هر جا ميرم هست ازش رها نشدم بلکه ديدمش به چشماي خودم همينجاست همين بالا
+ نوشته شده توسط محمد امین راستگو در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 0:19 |
چند سال پیش که این قصه را نوشتم و با نام مستعار توی مجله خوابگاه چاپ کردم خیلی ها از خوندن این قصه حالشون گرفته شد اما این قصه مال اون حال و هوای من بود گرچه من دیگه اون آدم نیستم اما تاریخ همیشه تاریخه !!!:

نگاهم که به چشمانش افتاد یه لحظه خشکم زد همیشه از همین لحظه میترسیدم لحظه ای که رودررو بشیم . نگاهم را دزدیدم و آروم سلام کردم و گذشتم  اونم آروم جوابم را داد و گذشت. هردومون  راهمون  را گرفتیم و گذشتیم  در حالی که  پاهام میلرزید و  سنگینی یه چیزی را توی  گلوم احساس میکردم  وقتی که  ازش دور شدم وقتی که دیگه نمیتونستم صدای پاش را بشنوم  شروع کردم  به دویدن. با تمام  قدرتی که داشتم  میدویدم . فقط میخواستم  یه جای خلوت پیدا کنم یه جایی که هیچ کسی  نباشه  یه جای خلوت!!!



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد امین راستگو در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 0:3 |
از سال 82 وبلاگ می نویسم اما از امروز تصمیم گرفته ام که خودم باشم !! به همین خاطر هم با اسم خودم وبلاگ درست کردم و مسئولیت نوشته هام را می پذیرم.!!!
فعلا یه سری از مطالب وبلاگ های قبلی را به این جا منتقل می کنم .
+ نوشته شده توسط محمد امین راستگو در یکشنبه نوزدهم آبان 1387 و ساعت 23:48 |