تبليغاتX
خرابه

لحظه های کودکی یادش به خیر سادگی، دلخستگی،یادش بخیر

آن همه شادی ،نشاط و بچگی  لحظه های پر نشاط خستگی

آن همه گل بازی و پرواز عشق آن دویدن در میان آن بهشت 

یاد بادش، یاد بادش ،یاد باد با همه زیبائیش، خوش یاد باد

+ نوشته شده توسط محمد امین راستگو در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 0:22 |
زلالم چون آب

و پاکم به شفافی بلورهای يخ در مهتاب

همچون برف ميبارم بر سر دشت

و مينشينم در بغل دشت

و دشت را از سفيدی خود روشن ميسازم .

و رگبار تگرگم بر سر دشمنانم

آن هنگام که امواج قلبم به تلاطم می افتند

در اعماق دريای وجودم چه درياهای خاطره نهفته اند

و چه گنج های غم که به ماهيان دريا ثروت تنهايی بخشيده اند .

چون رود در دره ها و دشت ها جاری ميشوم تا فرياد کشم راز دل خود را

و می بارم آنگاه که پر از دردهای جان گدازم

آسمانم ابری است

و هوا خورشيدی

اما رنگين کمان محبت و عشق آسمانم را شوری ديگر ميبخشد

آن هنگام که مستانه سرشار  از غم ميگدازم در هوای ابری خويش

اين عشق است که ميبرد مرا در اوج آسمانها

و ابر ميسازد تا ببارم بر سر دشتها

آری ابرم  بادم  و آبم

تا هنگامی که عاشقم من

+ نوشته شده توسط محمد امین راستگو در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 0:20 |
ميخواستم يه جايي را گير بيارم خلوت کنم يه جورايي دق دلم را خالي کنم اما به خودم که اومدم ديدم هر چه ميدوم يه جايي را پيدا کنم تنها باشم جايي پيدا نميشه هر جا ميرفتم انگاري يه نفر مثل سايه من را زير نظر داشت ديگه خسته شدم اصلا ولم نميکنه هر جا ميرم مثل سايه يا نه اصلا مثل خودم باهامه دريا و خشکي آسمون و زمين هرجايي رفتم ازش خلاص نشدم ديگه داغ کرده ام يه روز از طبقه 13 مفتح پريدم پايين وقتي ميپريدم داد ميزدم خوب بپر ديگه اگه جرئت داريتو هم مثل من بپر پايين بپر ببينم چه جوري ميپري؟ گفتم ديگه راحت شدم فکر ميکردم بالاخره يه جايي پيدا کردم که اون باشه اما وقتي رسيدم زمين ديد اون هم اونجاست بيشتر از هميشه بيشتر از هر وقت ديگه اصلا ديگه سايه نبود خود خودش بود حالا هم هر جا ميرم هست ازش رها نشدم بلکه ديدمش به چشماي خودم همينجاست همين بالا
+ نوشته شده توسط محمد امین راستگو در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 0:19 |
چند سال پیش که این قصه را نوشتم و با نام مستعار توی مجله خوابگاه چاپ کردم خیلی ها از خوندن این قصه حالشون گرفته شد اما این قصه مال اون حال و هوای من بود گرچه من دیگه اون آدم نیستم اما تاریخ همیشه تاریخه !!!:

نگاهم که به چشمانش افتاد یه لحظه خشکم زد همیشه از همین لحظه میترسیدم لحظه ای که رودررو بشیم . نگاهم را دزدیدم و آروم سلام کردم و گذشتم  اونم آروم جوابم را داد و گذشت. هردومون  راهمون  را گرفتیم و گذشتیم  در حالی که  پاهام میلرزید و  سنگینی یه چیزی را توی  گلوم احساس میکردم  وقتی که  ازش دور شدم وقتی که دیگه نمیتونستم صدای پاش را بشنوم  شروع کردم  به دویدن. با تمام  قدرتی که داشتم  میدویدم . فقط میخواستم  یه جای خلوت پیدا کنم یه جایی که هیچ کسی  نباشه  یه جای خلوت!!!



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد امین راستگو در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 0:3 |